تبليغاتX
سیاه و خاکستری
فاتح

فریاد میکند سرود فتحش را

بر مرتفع ترین قله های تن من

من

خیره مانده ام به سقف

دیوانه ام

ببین سقف چه شکاف عمیقی برداشته

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 11:42 قبل از ظهر |
سخت نبود مانند دیگران بودن انچنانکه مینمود انچه دشوار بود و نمینمود مانند دیگران نبودن بود تجربه های خاکستری و کودکانه این روزهای من این را میگویند این روزها که احساس میکنم سرشار شدم از نگاه و علامت سوال تابستان در انبوهی از غم و درد درسوگ ازادی رفت و در داغی و حرارت ان روزها میازمودم خودم را و تمرین میکردم فهمیدن اینکه"در همه چیزی رازی نیست گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست"در چشم به هم زدنی شدم انچه دیگران بودند و تمام زندگی ام را از قله های مرتفع کلمات ثقیل پایین کشیدم  ساده و ساده

هر چند همیشه در لابلای تمام پیچیدگیها و دشواریهای زندگی ام ساده بودم  ذهن مرا اتش زده اند  و من خواستم از او که بیپروا تر بیاندیشد و مشتی هم از یافته هایش به من بخشد ادمهای تازه رنگ دیگری به تنهایی هایم داده اند و رفتن میسر نشده است تا کنون و فرسوده ترم میکند این چرا که کندن را دشوارتر 

نفهمیدم چگونه گذشت این تیر و مرداد گرم و شلوغ نفهمیدم چگونه این همه سرگرم شدم و نفهمیدم چگونه در گرماگرم این همه نفهمی و شلوغی این همه عاقل شدم و اکنون در خلائی سر در گم تمرین میکنم دل به دریا زدن را

میان کلمات خود ساخته بزرگ و کوچک ما انقدر ها هم فاصله نیست که میاندیشیدیم چندان دور نیستند از هم که نتوانی مجموعشان کنی

انقدرها باور نداشتم اما اکنون ان باور های کوچکم را نیز باور ندارم انچه را که با تمام وجود میفهمیدم امروز در مقابلش خود را به نفهمی میزنم انچه که عمیقا برایش میسوختم به سخره میگیرم

وقتی تک تک سلولهای تن تو سرشار میشود از امید  امیدی ناپایدار که چندی بعد تهی میشوی از هر انچه که به زندگی متصلت میکرد چه احساسی داری

مانند وقتی در حمام بخار عرق میریزی و داغی و ثانیه ای بعد میان دریایی ازیخ پرتاب میشوی قبل از همه احساس خلا میکنی  و بعد شوک عظیمی سراسر وجودت را فرا میگیرد

من شوکه شده ام و قصه کودکی ام را از سر گرفتم

+ نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 3:55 بعد از ظهر |
در این  غوغا وهیاهو   به تماشا نشستن  و همصدایی با این موج  و دل سوزاندن برای این همه خلا  که در میان شلوغی این روز ها گم میشود کار این روز های من شده است  و احساس میکنم چشمهایم برای نگاه کردن بسیار کوچک است حتم دارم بعد از رفتن برای این روزها  بی انذازه دلتنگی میکنم  دلبستگیهایم را به وطن در میان این لحظات یافتم که رفتن چندان هم که میاندیشیدم اسان نیست دل را کندن و بردن و به جای دیگری بند کردن  ساده نیست  تماشای این غوغا که در بطن خود اتفاق و حادثه هم کم ندارد برای من بیش از حد زیباست  چرا که مانند یک مفتون  راه میافتم وپیش میروم  تا ببینم کدام اتفاق مناسب  پیاده شدن روی بوم من است  تا ببینم  لذت بیپایان کشف اندیشه ای نو را در انحنای خاکستری کدام  طرح خواهم چشید   تصویر  چشمهای جوانی که در شلوغی و به اصطلاح ازادی این روز ها  سرشار است از جستجو و اشاره   دست زدن ها و هورا کشیدن هایی که پر است از تلاش و انرژی پر است از احتیاج برای دیده شدن  اما اما این رسم زندگی ماست که همیشه برای حرکت مردد باشیم و یک قدم به جلو برداریم و ده ها قدم به  عقب باز گردیم این عادت ماست  که به دنبال طنین یک صدا فریاد بکشیم و ندانیم  اندیشه  پشت ان را که چیست و از کجاست شاید به این دلیل که به قول ابراهیم گلستان " عادت چیزیست جانشین اراده عادت دقت نمیخواهد  عادت مانند جزر در دریاست   مد رفتن است و جزر وارفتن " 

نظیر این روز ها را  کمتر دیده بودم  و برایم هر لحظه اش داستانیست  اما سکوت ویرانگر پس از ان نیز به همان اندازه  غمگین  فاتح این میدان کیست  ؟ فتح ها بیشتر نتیجه ضعف  وجودی و اساسی تر شکست خورده ها هستند تا توان فاتحان  کاش فرصت بود برای گفتن

 اما ایا میشود به این جریان امیدوار بود شاید بشود   که اگر محال بود این  جمع کثیر در انزوا  اکنون در صف کارزار نبودند  و من نیز   یاد این جمله میافتم از مقالات شمس  که تمنای هر چیز  مژدگانیست از حق حصول به ان چیز

 آه که در دل این روزهای پراز فریاد چه سرودهای غمگینی نهفته است  که حتی پلک نمیزنم تا خوب ببینمشان و تا مغز استخوان  درکشان کنم

خود را به تمامی میان این موج رها کرده ام  تا از یاد ببرم هر انچه را که در آن گم بودم و قدم راروی پله اول میگذارم

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 2:29 قبل از ظهر |

چشمانم را محاصره کرده اند

سربازان سیاه پوش بلند قامت

و من گوشه قاب عکس چشما نم

خطی سیاه میکشم

و به سوگ مینشینم مرگش را

من اقیا نوسی تنها هستم که از ارتفاع عاطفه خویش افتاده است

توی همین جوی های کنار خیابان

و هی سرش به سنگ میخورد

( چند خط مانده است به یک اعتراف بزرگ)

یا باید احتمالا ساحلی ماسه ای باشم

که رد پای مردی

اینطورعمیق

به روی تنم باقیست

درست حدس زدید

حالا اعتراف میکنم

من یک زن هستم

این یک کیفر خواست نیست

این وجود اکنده از تضاد من است

گاهی میان اینه در هوس گندی تازه خود را رنگ میکنم

و از مفهوم سخاوت سرشار

و گاهی

سالها مانند دیواری چشم انتظار رنگی تازه خود را به گند میکشم

فرقی نمیکند

ته سیگاری مچاله شده ام با بقا یایی خاکستری

که در گلوی مردی فرو میروم و بیرون میا یم

من اقیا نوسی تنها هستم که از ارتفاع عاطفه خویش افتاده است

توی همین جوی های کنار خیابان

و هی سرش به سنگ میخورد

گوش کن در اعماق وجودم سمفونی تکرار و عادت نواخته میشود

اینجا من همیشه جایی میان خودم گم میشوم

و قورت میدهم این نوای غمگین را

حالا دوباره گوش کن

صدای ضجه نهنگی میاید

از توی همین جویها

ابر پیکری فریاذ میکشد

صدای بوق ممتدی در من میپیچد

و من دوباره کودکم را به اغوش میکشم

به اعتبار همان حقیقتی که اعتراف کردم

و حالا دختری به هیبت یک نهنگ این سمفونی را تکرار میکند

و من دوباره شروع میشوم

شروع میشوم

...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 7:43 بعد از ظهر |
من سردم است

من سردم است

و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند

.

.

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم

و زخمهای من همه از عشق است

از عشق

عشق

عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر دادم

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

که از حقیر ترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

(فروغ فرخ زاد)

+ نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 0:19 قبل از ظهر |
سرم درد میکند

چنگتان را بیرون بیاورید

با آن ناخنهای تیز

 

تهوع امانم را بریده است

 

میان خانه ما

شعله های آبی گاز شهری

باتمام آن همه انرژی افتخار آمیز شان

میسوزند

بخاری ها نفس میکشندو

من احساس خفگی میکنم

برف که مینشیند

آدم برفی ها

کنار شومینه های لوکسشان لمیده اند و

ذکر میگویند

پا را روی همین شیار های موکت اتاق که میگذاری

همه چیز

خط کشی شده است

+ نوشته شده توسط در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 2:43 قبل از ظهر |
گلوله

گلوله

اشک

روی رگهای گردنم

لیز میخورد

تو از کدام سمت باریدی

برف

که محاصره شده ام

میان جبهه های هوای سرد

بر کدام موقعیت جغرافیایی تنم

خراب شدی

که حرارت را

اینگونه بالا میاورم

ها میکنم

میان چشمان تو

آدمکی برفی پیداست

به وضوح

صعود کن

من دود شدم

منفی چندین درجه زیرصفر

به میدان بیا

 

هوای مبارزه کرده اند تنهای انقلابی ما

 

قطب سنگر گرفته

روی ریه های من

کجایی تو

تا خرخره میان خودم فرو رفته ام

دست هایت را

شلیک کن

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 2:5 قبل از ظهر |
مدتی است حرف های زیادی در گلو دارم و توان نوشتن نه

و برای کسی که عاشق سیاه کاری است و کاغذ های سفید را وحشیانه دوست میدارد این

فاجعه ایست

زمانی صدایم از ته چاه بیرون میآمد حالا اصلا بیرون نمیاید که بخواهد آرام باشد یا نباشد

بهتر

گاهی صداها تصاویر را خراب میکنند

من عاشق تصویر های گنگ و تو در تو هستم             بکر و خاموش...

شب ها از میان تمام سکوت این کلمات و دستهایی که ساعتها روی کاغذ های سفید خط دار

اعتصاب کرده اندبرای من تنها سیاهی میماند        تنها زغال

حالا دیگر هر کس با من حرف میزند به تصویرش میاندیشم به خطوط چهره و تنش و

شخصیتی مبهم که در انحنای گردن او خود را بروز میدهد میبینم     تا آنجایی که فرصت دارم

نگاه میکنم   خوب نگاه میکنم  به این میاندیشیدم که اگر یک دقیقه برای تجسم فردی و

 به تصویر کشیدنش بیشتر فرصت نداشتم کدام فکر و حرف را که پنهانش میدارد به رخش

 میکشیدم و کدام حجم و خطوط را انتخاب میکردم از چهره سراسر ابهامش

شاید هم این انقلاب تصاویر در مغز من برای این سکوت دلیلی روشن باشد

نمیدانم از کجاو کی اینطور خاموش و بیصدا شدم و در کدام ظرف ریختم خودم را  نمیدانم از

 کدام بلندی افتادم که در بیداری اینطور تکانم داد دنبال جواب کدام سوال بودم و نیافتم  درد

کدام بیماری لاعلاج به سردی و مرگ کشاندم       مرگ       چه بیخبری آرامی

نمیدانم

این درون پر هیاهو و آزاد به روی کاغذسه پاره خط متمایل به هم است در شکل و شمایل یک

مثلث و نقطه ای که درون آن دور میزند و دایره ای میسازد روان

تقاطع این خطوط مایل زوایای تیز ستیزه جویی دارد

مثلثی به رنگ زرد درخشان   بی وزن و متفکر  (و البته رنگ باید تابع فرم باشد که هست)

مثلثی که در درون خود کره ای سرگردان و آزاد دارد    حالا میفهمم چرا معابد را گردمیساختند

این چقدر شبیه من است                                   تصویری تنها و پر آشوب

نمیدانم چرا آشفتگی این نوشته ها تمامی ندارد  میخواهم مثل ادمها همه چیز را از یک نقطه

شروع کنم به اوج برسانم نقطه و تمام.اما هیچ کس انگار نمیداند واژه های من بیمارند من

 بیمارم من سخت بیمارم   که بیماری مرا روئین تن ساخته و

من از میان تمام سنگینی این کلمات خودم را بیرون خواهم کشید  از تمام این همه مفاهیم

دست و پا گیر  که نمیدانم چرا متولد شده اند مثل همیشه که از سوسکهای موذی متنفر بودم

 و میاندیشیدم که چرا  آفریده شده اند

با این همه چه کسی فکر میکرد این گلوی خاموش که در آغاز این سطر ها امد این همه

صدای گوش خراش را این طور ناکوک و ناموزون و خارج بیرون دهد

گفتم         این صداها گاهی تصاویر را خراب میکنند...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 1:34 بعد از ظهر |

شب بود و بهار پشت اين ابرها و رگبارها گم شده بود اب تنگ را تازه عوض

كرده بودم و در نور ضعيفي كه در اتاق پهن بود اب از شفافي برق ميزد اما

ماهي ارام در آن تلو تلو ميخورد انگار زور ميزد و شنا ميكرد تا همين چند روز

پيش دو تا بودند يك روز بلند شدم ديدم يكي از ماهيها روي آب افتاده و بعد

حكايت اين يكي بود و آب

 

مشتم را باز كردم و دستم را در مقابل نور گرفتم سايه درازي به روي زمين

نقش بست انگار پنج نفر ايستاده باشند روي تپه ايكه از فرازش خورشيد در

حال غروب بود نور نور شمع بود و ميلرزيد لحظه اي بيشتر ميسوخت و گاه

گاهي سو سو ميزدسايه ها روي زمين ميرقصيدند انگشتانم را كش و قوس

ميدادم و پشت هم سوارشان ميكردم سايه اي از پلكان ميساختم و بازي

ميكردم

 

خسته بودم از نوشتن ميخواستم به اين بهانه انگشتها نفسي بكشند شايد

هم خستگي را بهانه ميكردم تا دست از نوشتن بكشم اما چيزي در مغزم

وول ميخورد و قرار را از من گرفته بود

 

كليد را دوباره فشار دادم نه برق نيامده بود و در اتاقم فقط همين شمع بزرگ

را داشتم كه حالا از همه سو سرازير شده بودو به قنديل هاي ميان غاري

تنگ و تاريك ميمانست كاش ميتوانستم بخوابم سيگاري روشن كردم و

اينگونه نوشتم

چشمهايم را لحظه اي بستم تاريك بود و تاريك روي آب دراز كشيده بودم و

شناوربودم ميديدم اما محو و گيج در هم و برهم با دهانم انگار چاهي در اب

حفر كرده بودم و زندگيم را حقيرانه از ان حفره نفس ميزدم تند وتند هيچگاه

در حالت عادي صداي نفس كشيدنم را نميشنيدم اصلا متوجه نبودم كه دارم

 نفس ميكشم هيچ كس متوجه نيست حالا تنها چيزي كه ميشنيدم اين صدا

بود و ديگر هيچ در آن حالت تعليق تمام بدنم يخ زده بودو هجوم لشگر

اكسيژن را بر تن بي دفاع و سردم حس ميكردم كه اينچنين با رطوبت تنم

مي آميخت و سرما در من متولد ميشد گاهي سرم را در اب فرو ميكردم اين

رنگ آبي نظير نداشت اما دلم انگار ميريخت مثل ترسي ناگهاني انگار در

خواب باشي و ناگهان از بلندي بيفتي اما من معلق بودم و فرقش اين بود كه

دلهره من تمامي نداشت انگار از دره اي بيفتي كه در انتهايش زميني در كار

نباشد و تو هي بيفتي و بيفتي و از ترس و از دلهره ی  افتادن بميري نه از

اصابت با زمين چون زميني در كار نيست تا مغزت را متلاشي كند و اين يك

تجربه آبي و دست نيافتني بوداما با ترس توام گاهي كه زير آب ميرفتم

دست و پاهايي را ميديدم محو و دورو گاهي كه بالا ميامدم صداهايي را

ميشنيدم قيل و قالي اما دور و سرشار از زندگي كه گوشهايم با اكراه

ميشنيد گاهي تلاش براي اينكه دهانم درست در سطح آب قرار بگيردمرا از

لذت بردن باز ميداشت دستهايم را باز ميكردم انگشتهايم را نيز   آب را در

مشت ميگرفتم و رها ميكردم صدايي گرم و شيرين داشت مثل صداي

كودكي كه با شادي و بي خبري دستهايش را ميان ظرف ابي تند و تند

ميكوبد و ميخندد اين صدا با خودش اميد داشت صداي پاشيدن آب روي

تنهايي من

 پاهايم سرشار از غرور در مقابل زمين مشغول خود نمايي بودند چون حداقل

براي يكبار هم كه شده بدون بوسه هاي زمين حركت متولد شده بودهر چند

خشك و مصنوعي بودن از سر تا پايش ميريخت روي آب

 

گاهي آب در گلويم ميپريد و عيشم را منغص ميكرد

ناگهان صداي فريادي بلند شد همه با بهت و ترس خيره شده بودند زني

داشت در آب فرو ميرفت هر لحظه بيشتر و بيشتر دست وپايي نميزد پيكر

سرد و عرياني را بيرون كشيدند و كنار آب پهن كردند شكمش را ميفشردند و

دهان بر دهان سردش ميگذاشتند تا سرفه اي عكس العملي نفسي ...

 

چراغ چشمك زنان روشن شد برق بود امدچشمانم تاب اين همه روشنايي را

نداشت بستم و دوباره آهسته گشودم و شمع را فوت كردم نگاهي به تنگ

زلال ماهي انداختم وارونه روي آب افتاده بود دهانش را اهسته باز و بسته

ميكرد در دست گرفتمش و اهسته در دهانش دميدم نه بي فايده بود دريغ از

يك نشانه ... دست و پاهايش را بالا و پايين ميبردند زني موهاي پيشانيش را

كنار زد و گفت (جوان مرگ شد) دوباره در آب پريدم و وارونه شدم اينبار نه

چشمهايم ميسوخت نه آب در گلويم ميپريد و نه صداي نفسهايم را ميشنيدم

سكوت بود و سكوت كر شده بودم و لال كسي صدايم را نميشنيد يخ بسته

بودم انگارمن مرده بودم پلکم را بر هم گذاشتم

پنجه اي ميان موهايم وزيد چشم گشودم تنم گرم شده بود با دلهره برگشتم

در آغوش مردي خوابيده بودم و در ميان تاريكي صورتش را محو و دور ميديدم

تند وتند پلك ميزدم و به چهره مرد كه در نظرم غريب مي امد خيره شده بودم

او كه چشمهايش را گشوده بود مرا تنگ تر در اغوش فشرد و بوسيد و گفت

خواب بد ديدي؟

پرسيدم :تو شنا بلدي ؟

-گفتم كه خواب بد ديدي

-من چطور ؟ من بلدم؟راستي من از چه رنگي خوشم مياد آبي؟ آره؟

احساس ميكنم ميتونم نقاشي بكشم !!!

-داري هزيان ميگي

صداي جيغي بلند شد

-بلند شو بچه داره گریه میکنه

نميشنوي بچه شير ميخواد بلند شو نشسته فلسفه بافي ميكنه نصفه

شبي و من مات بودم از صدا

گفتم بلند شو خفه شد بچه از گريه

نيم خيز شده بودم و به دنبال صدا ميگشتم همچنان كه بچه را تند و تند تكان

ميدادم و اتاق را با ناباوري ميرفتم و ميامدم با حيرت اطراف را نگاه ميكردم از

اتاق بيرون رفتم واي گريه اش تمامي نداشت گريه ام گرفته بود جيغي بلند

كشيدم بچه را زمين كوبيدم گريه شديدتر شد و به فرياد بدل گشت مرد از

اتاق خواب با چشمان پف كرده بيرون پريد و كودك را قاپيد و با نگاهي غضب

آلود نگاهم كرد و گفت چيه بازم ديوونه شدي آره؟ نميخواد شير لعنتي تو رو

بخوره شيشه اش تو يخچاله بده بهم به طرف يخچال رفتم چشمم به ماهي

خوردديروز كه از آب زلال تنگ بيرونش دراورده بودم مرده بود سبزيها را كه

شستم انداختمش ميان ظرف گل آلود سبزيهاو در ميان اب گل آلود جان

گرفته بود و با ناباوري اين سو و ان سو ميرفت و گاهي آرام گوشه اي مي

ایستاد و به ديواره ظزف خيره ميشدكودك را دوباره در آغوش گرفتم وشيشه

را در دهانش فرو كردم كمي آرام گرفت مرد با ناراحتي زير لب چيزهايي

ميگفت و به طرف تخت ميرفت گوشه اي نشستم و به ديوار تكيه دادم كودك

به خواب رفت من هم

ناگهان انگار در خواب از بلندي بيخبر افتادم

 دلم ريخت

 چشم باز كردم صبح شده بود

اما اظطرابم تمامي نداشت انگار از دره اي بيفتي كه نهايتي نداشته باشد و تو هي بيفتي

و بيفتي

و بيفتي...

+ نوشته شده توسط در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:49 قبل از ظهر |
بینایی چیزی جداست از ظلمت.تاریکی را هم باید به چشم دید.برای دیدن روز کافی نیست چشم میخواهد.

من چشم دارم . من چشم دارم میبینم که روز میگذرد وحصه ام از روزگار را حد حقیر محیطم تعیین میکند . من از شکاف این حقارت مستولی   بعد زمانی بودن را میبینم و میجوشم.حالا تو هی بگو که تحول یواش پیش خواهد رفت و کار خود را یواش خواهد کرد مختار است. اما عمر من یواش طی نخواهد شد من میخواهم همراه آن باشم من حق دارم همراه آن باشم.نه  عمر من یواش طی نخواهد شد .میبینی چه میدود؟ ده سال اول عمر من انتها نداشت  وقتی که بیست ساله شدم صد سال بیشتر از بیست سالگی جدا بودم. وقتی که بیست ساله شدم دومین ده سال انگار قالب و قیاس تازه ای از وقت بود انگار اصلا وقت تازه میزایید  انگار زمان به راه میافتاد . اما از ان به بعدعجب این زمان به دو افتاد هی سالها به هم چسبید هی سالها به هم آمیخت من در وقت زندگی میکنم اما محیط من جغرافی است اینجا ما عمر را با شرجی و شمال اندازه میگیریم  با گرمی ورطوبت با خاک و مه حالا مد است و مه....

...با این بیداری در شب چه خواهی کرد؟

شب ؟ شب یعنی چه؟شب یک حالت از وقت است من غرق در وقتم  شب منطقی است که شب باشد شب هست اشکال در شب نیست اشکال در نبودن نور است و در نشستن و گفتن که صبر باید کردو انتظار صبح باید داشتوقتی که در شب قطبی نشسته ام شش ماه انتظار یک عمر است.شمع را روشن کردن کاری است و آفتاب زدن اتفاقی است نجومی .شمع روشن کن و باز شمع روشن کن و قانع نشو به نور حقیر حباب. بس کن از این نشستن و گفتن که صبح میاید . آه اینها کلیشه است مانند مهر لاستیکی است تکراری است فرسوده است. اینها به درد شعر شاعران خانه فرهنگ میخورد مانند اینکه آفتاب در خواهد آمد ما در کتاب اول خوانده ایم ماه سی روز است یعنی سی بار صبح در هر ماه  سی بار آفتاب زدن. بس نیست؟این دیگر وعده نمیخواهد این دیگر انتظار ندارد

اصلا انتظار یعنی چه؟انتظار افیون است هر لحظه انتظار   در حداکثر  مانند مستی خوش آغاز باده پیمایی است . بعد بالا میاوری.در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت.وقتی که مردم کاشان هر روز صبح اسب به بیرون شهر میبردند   سبزواریها هم.هر روز صبح و عصر یک اسب زین کرده به بیرون شهر میبردند تا در صورت ظهور  حضرت معطل مرکوب راهوار نماند .

این هفت قرن پیش بود . من طاقتم تمام شده است وقتی نجات دهنده یادش رود سواره بیاید من حق دارم در قدرت نجات بخشی او شک کنم او آنقدر معطل کرد که اسب دیگر وسیله نقلیه نیست  اجداد من به قدر کافی اسب برده اند بیرون دروازه. این روزها هم اسب تنها برای تفریح است و من طاقتم تمام شده است . من حس میکنم که وقت ندارم . من با رسوب کند حوادث قانع نمیتوانم شد . من قانع نمیتوانم شد .من رشوه ای نخواهم داد . من تقلید در نخواهم کرد  من فکرم را فدای سلام و علیک و لق و لق و آداب معاشرت نخواهم کردمن خودم را نگاه خواهم داشت بگذار هر که میخواهد هر  جور که میخواهد خود را بیندازد در قعر این عفونت متنوع. من از بس که روی لجنزار دیدم حباب بخار عفن ترکید دارم دیوانه میشوم من باید عقلم را نگه دارم عقلم را که از تن و شرف و عشق من مجزا نیست.

...

از کتاب مد و مه ابراهیم گلستان

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 12:3 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM